پارت صد و پانزده :

خسته از تماشای منظرهٔ دلگیر غروب و محو شدن خورشید، نم اشکی که زیر چشم هام جمع شده بود رو پاک کردم.
دکمه های پیراهنم رو که بخاطر گرما و خفگی هوا باز کرده بودم، بستم و شنلم و روی سرم کشیدم.
دست های کرخ و خالی از حسم رو چند بار باز و بسته کردم تا دوباره خون توی بدنم به جریان بیفته؛ با تلاش برای نفس عمیقی برای جون گرفتن، تموم هوای کثیف و متعفن فضا رو به داخل ریه هام کشیدم.
بعد از اینکه چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    ای بدبختی تو چه هچلی افتاده این دختر خدا باعث بانی همه جنگارو لعنت کنه

    ۳۵ دقیقه پیش
  • دختر صحرا

    0

    چه داستانی شد

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️