بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و دوازده :
عجیب بود اما احساس می کردم لب هاش به تلخی می خندن.
با همون صدای گرفته که انگار از گلویی میومد که دست های زیادی به دورش پیچیده و دارن خفه اش می کنن، ادامه داد: تو هم نمی تونی بخوابی، نه؟!
انگار از شنیدن صدای نفس های بلند و حرکات دستم به دور شکمم فهمیده بود بیدارم.
منتظر جوابم نموند.
- نمی تونم اون زن ها رو فراموش کنم...
پچ پچ یه زن از جایی، بلند شد.
- ساکت باش، اگه سربازها بیدا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Yas
0توصیفات و دیالوگ ها و فضاسازی شاهکاره🫂👏❤️