پارت صد و دوازده :

عجیب بود اما احساس می کردم لب هاش به تلخی می خندن.
با همون صدای گرفته که انگار از گلویی میومد که دست های زیادی به دورش پیچیده و دارن خفه اش می کنن، ادامه داد: تو هم نمی تونی بخوابی، نه؟!
انگار از شنیدن صدای نفس های بلند و حرکات دستم به دور شکمم فهمیده بود بیدارم.
منتظر جوابم نموند.
- نمی تونم اون زن ها رو فراموش کنم...
پچ پچ یه زن از جایی، بلند شد.
- ساکت باش، اگه سربازها بیدا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Yas

    0

    توصیفات و دیالوگ ها و فضاسازی شاهکاره🫂👏❤️

    ۲ ساعت پیش
  • الهه

    0

    یعنی الان اریک در چه حالیه

    ۲ ساعت پیش
  • مهسا

    0

    آیرین جونم مرگ شده تا بچه اریکو تو این راه نکشه واینمیسه

    ۵ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    1

    واقعاانگارقطار مرگه،چرانمیرسه لعنتی

    ۵ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    قطاری به سمت قفس دیگر

    ۱۲ ساعت پیش
  • مریم

    0

    خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت ❤️🥰💋😍

    ۱۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️