بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و یازده :
پلک هام رو بستم و سعی کردم بهشون گوش ندم.
- پست فطرت های عوضیِ خونخوار!
با شنیدن صدای ضعیف زن کناریم، لای پلک هام رو باز کردم.
پر نفرت تر از قبل ادامه داد: امیدوارم هممون با هم توی همین قطار لعنتی بمیریم.
چیزی نگفتم و واکنشی نشون ندادم.
کمی بعد با همون لحن خفه، دوباره گفت: شوهر و پسرم رو برای بردگی نگه داشتن...
ای کاش توی شهر می موندم و ترکشون نمی کردم تا با خفت فرار کنم.
لطفا صبر کنید...

مینو
0واای آبرین دیدی با خودت چه کار کردی؟ موندن با اریک شرف داشت به تحمل این سربازای هیز کثیف و خشن🥺