پارت صد و یازده :

پلک هام رو بستم و سعی کردم بهشون گوش ندم.
- پست فطرت های عوضیِ خون‌خوار!
با شنیدن صدای ضعیف زن کناریم، لای پلک هام رو باز کردم.
پر نفرت تر از قبل ادامه داد: امیدوارم هممون با هم توی همین قطار لعنتی بمیریم.
چیزی نگفتم و واکنشی نشون ندادم.
کمی بعد با همون لحن خفه، دوباره گفت: شوهر و پسرم رو برای بردگی نگه داشتن...
ای کاش توی شهر می موندم و ترکشون نمی کردم تا با خفت فرار کنم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    0

    واای آبرین دیدی با خودت چه کار کردی؟ موندن با اریک شرف داشت به تحمل این سربازای هیز کثیف و خشن🥺

    ۴ ساعت پیش
  • مریم

    0

    چقدر دردناکه خدایا😭. ممنونم عزیزم بابت پارت خسته نباشی❤️❤️

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️