گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت صد و دوم :
با هم وارد مزون شدند. صدای رفتوآمد از همان دمِ در به استقبالشان آمد؛ صدای کفشهایی که روی کفِ براق کشیده میشد، صدای باز و بسته شدن درِ اتاقهای پرو و حرفهای نصفهنیمهی مشتریها که لابهلای موسیقی آرامِ مزون گم میشد. رگالها یکییکی کنار دیوار چیده شده بودند و لباسهای رنگارنگ، مرتب و بینقص کنار هم آویزان بودند. نگین کمی خودش را به حنا نزدیک کرد و زیر لب گفت:
- خواهرت ان
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
Z.k
0چرا حریر اینجوری حرف زد انگار اصلا فکری روی حرف هاش نداره ویا از عمد اینجوری حرف میزنه 🤨🤨 هرچی هست اصلا نمیفهمش 😖😖
۴ ساعت پیشفخری
0مرسی نسترن جون خدا قوت عزیزم عالی بود. ولی این حریر خیلی داره حنا را اذیت میکنه گناه داره والا
۶ ساعت پیشSogi
0این پارت مسیح نداشت قبول نیست
۷ ساعت پیشSogi
0گاش مسشد ده تا ستاره بهت بدم
۷ ساعت پیشSogi
0وای خدا رحم کنه این پونه باز مار بازی در نیاره یه وقت خوشی دختره روبا خاک یکی کنه
۷ ساعت پیشSogi
0واا اصلا حریرو درک نمیکنم 😐😐 دشمنی یا خواهر؟ یزید
۷ ساعت پیشراز
0خیلیخوب بود مرسی بانو.
۸ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Aysan
0حریرر دیوونم میکنی واقعا ، انگار مار کبری اس بس کن دیگه زن:/ وای ولی واقعا امان از دست خواهرای گیلاس پونه که پولادو دیوونه کرده ، از اون ورم که حریر🙏🏼