پارت نود و هشتم :

من فرجام رو نمی دیدم، اما می دونستم همون اطرافه، همونطور که فاتح هم این رو می دونست، در کسیری از ثانیه تک دستش رو تکون داد، تمام نیروی منفی جهان توی اون خونه جمع شد و جلوی شیشه های شکسته، سپری عجیب پر از رگه های سیاه و درخشان کشیده شد.
باد پاییزی، هنوزم از بین شیشه ها وارد میشد و سوز سرما رو توی وجود تک تک ما تزریق میکرد، از کامی با نفس های صدا دارش گرفته تا گیسویی که از ترس زیاد دیدن اون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر ابی

    0

    ای وای چرا اینجوری شد همایون خائن لعنتی چرا ترنم از نیروش استفاده نکرد بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم ممنون خسته نباشید

    ۱ ساعت پیش
  • آنا

    0

    تروخدا پارت بعدی رو بزار لطفاا اصلا نمیتونم تا شب صبر کنم تروخدا یه پارت هدیه بزار

    ۱ ساعت پیش
  • فاطمه

    0

    وای توروخدا پارت بعدی بزاارر

    ۲ ساعت پیش
  • مرسانا

    0

    واقعا هیجانی بود ولی میشه سریع تر پارت بزاری 👍🏻👌🏻😊🙏🏻

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️