پارت نود و هفتم :

گیسو کنار آدمه نشسته و دستش رو محکم توی دستش می فشرد، اونا تا به حال همدیگه رو ندیده بودن، اما حالا احساس میکردم گیسو حاضره خودش رو برای اینکه آرمه و بچش در امان باشن قربونی کنه.
نفسم رو به سختی بیرون دادم و به فاتح خیره شدم؛
-هرکاری میخوای بکنی زود باش.
-نه...نمیشه.
اخم کردم و با اینکه می دونستم فایده ای نداره، تکونی به بدنم دادم تا از چنگش رها بشم:
-بهم بگو میخوای چیکار کنی..

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .....

    0

    عالی ب رمان دیگه اس هم نوشتید منکه کیف کردم با این رمانتون

    ۱۸ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت

    دیروز
  • آیرا

    1

    رمانت عالیه واقعا با هر پارت من زندگی میکنم خیلی ازت ممنونم که این رمان عالی رو برامون مینویسی واقعا عاشق رمان و خودت هستم دینا عاشقتم

    دیروز
  • آرتمیس

    1

    واقعا عالی بود بی صبرانه منتظرم ببینم که می ترنم و فرجام با خیال راحت کنار هم قرار میگیرن

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️