راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت بیست و دوم :
***
خیره به جای انگشتانش روی پوستم، کنار عزیز روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم. ذهنم گویی میان لایهای ضخیم از مهِ خاکستری گم شده بود؛ نه گذر زمان را میفهمیدم و نه روالِ اتفاقات اطرافم را. مغزم بهجای درک واقعیت، مدام روی آن چند دقیقهی کشندهای قفل میکرد که درست کنار «او» ایستاده بودم؛ دقیقههایی که مجبور شدم طبق دستور نانوشته و تحمیلیِ خانبابا سکوت کنم، چهرهام را بیتفا

لطفا صبر کنید...

الناز
0نمیدونم چرا باهر سطر به سطر این داستان منم مدام استرس داشتم مث ماهور🤧