پارت بیست و دوم :

***

خیره به جای انگشتانش روی پوستم، کنار عزیز روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم. ذهنم گویی میان لایه‌ای ضخیم از مهِ خاکستری گم شده بود؛ نه گذر زمان را می‌فهمیدم و نه روالِ اتفاقات اطرافم را. مغزم به‌جای درک واقعیت، مدام روی آن چند دقیقه‌ی کشنده‌ای قفل می‌کرد که درست کنار «او» ایستاده بودم؛ دقیقه‌هایی که مجبور شدم طبق دستور نانوشته و تحمیلیِ خان‌بابا سکوت کنم، چهره‌ام را بی‌تفا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    نمیدونم چرا باهر سطر به سطر این داستان منم مدام استرس داشتم مث ماهور🤧

    ۸ ساعت پیش
  • Jester

    0

    هعی .. نمیدونم چرا داره از شاهرخ خوشم میاد 🦄🥸

    ۸ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    چون من خلقش کردم😁

    ۸ ساعت پیش
  • Jester

    0

    دکمه ی خاموشی. شو بزنه ❌️ سیک شو بزنه✅️

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️