نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجاه و یک :
ورودی اتاق آرش، صدای زنگ تلفن توی خانه پیچید. نفس نگاهی به مادرش انداخت و گفت:
-شما بفرمایید. من تلفنو جواب بدم و بیام. حتما باباست.
منتظر جواب پردیس نماند. دوید و رفت! پردیس مانند توی درگاه اتاقی که ۱۴ سال پیش طعمهاش کرده بود. پردهها افتاده و اتاق در تاریکی کاملی فرو رفته بود. کسی دست روی نفسش گذاشته بود و داشت گلویش را فشار میداد. هنوز جای تکتک اجزای آن اتاق را حفظ بود. دست Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ابرا
0وای که چه قدر خوب بود عالی مرسی بابت پارتهای زیبا دست مریزاد
۴ ساعت پیشمیم
1خیلی عالی بود مارتای هدیه،واقعا خسته نباشید 🙏🏻❤️🌹
۱۶ ساعت پیشمیم
1آخی،بعد سالها یکم به آرامش رسید،کاش آرش کاریش نداشته باشه 🥺😍
۱۶ ساعت پیشفاطمه
1خیلی ممنون خانم محمدی عالی بود خسته نباشید
دیروز
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم از محبتتون
۲۲ ساعت پیشفاطمه
1۱۱ پارت هدیه دمت گرم واقعا ممنون با اینکه بد جا تموم شد ولی خیلی چسبید پارت ها
دیروز
الهه محمدی | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم. ممنونم. این دیگه از سیاستهای آپ هست😂
۲۲ ساعت پیشنرگس
1عالی موفق باشی
۲۴ ساعت پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم
۲۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

ابرا
0واقعاً هم پردیس گناه داره هم آرش کاش طفلی ها این شب رو کناره هم با عشق بگذرونن