پارت صد و چهل و پنجم :

با صدای زنگ تلفن پرید. از سرجایش و خیالات خود. بی‌آنکه نگاهی به شماره بیندازد، گوشی را برداشت. بی‌روح و جان بود:
-الو!
صدای سرخوش و پرانرژی نفس توی گوشش پیچید:
-سلام بابا جونم. خسته نباشی.
شنیدن صدای نفس کمی از خمودگی بیرونش کشید. اما هنوز بی‌حس بود. حرف‌های همایونفر پیکرش را درهم شکسته بود:
-سلام بابا. کجایی؟
دخترک فهمید پدرش سرحال نیست. لب‌هایش از خنده جمع شد:
-چیه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    می خواد برای پژمانم کادو بخره،ولش بابا آرشو دوست نداره 😁

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️