نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و سوم :
دوباره به ساعت نگاهی انداخت و قدمهایش را سمت سالن پروژه تند کرد. برای اولین بار بود داشت بعد از دیگران وارد سالن کار میشد.
هنوز به سالن نرسیده بود که تلفنش زنگ خورد. یقین داشت از بچههای پروژه هستند. اما شمارهی مادرش را روی گوشی دید. قدمهایش را کُند کرد و جواب داد:
-سلام مامان.
صدای مادر توی گوشش پیچید. احساس کرد تندباد بهش زد:
-سلام مادر. خسته نباشی.
فهمید مادØ

لطفا صبر کنید...

میم
1مادربزرک سلی که خیلی ناز و مهربونه،ولی انسی هم حق داره نفس همیشه پیشش بوده،احساس مالکیت داره