پارت صد و چهل و سوم :

دوباره به ساعت نگاهی انداخت و قدم‌هایش را سمت سالن پروژه‌ تند کرد. برای اولین بار بود داشت بعد از دیگران وارد سالن کار می‌شد.
هنوز به سالن نرسیده بود که تلفنش زنگ خورد. یقین داشت از بچه‌های پروژه‌ هستند. اما شماره‌ی مادرش را روی گوشی‌ دید. قدم‌هایش را کُند کرد و جواب داد:
-سلام مامان.
صدای مادر توی گوشش پیچید. احساس کرد تندباد بهش زد:
-سلام مادر‌. خسته نباشی.
فهمید مادØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    مادربزرک سلی که خیلی ناز و مهربونه،ولی انسی هم حق داره نفس همیشه پیشش بوده،احساس مالکیت داره

    دیروز
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بله دقیقا👌

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️