پارت صد و چهل و یک :

دل نفس ریخت. یاد همان دوران افتاد. دقیقا در آستانه‌ی ۶ سالگی بود که جوجه دید و از پدرش خواست برایش بخرد. اما پدر مخالفت کرد. بعدها امیرحسین برایش جوجه‌ی رنگی خرید و آورد. خوب ازش مراقبت می‌کرد. اما جوجه بعد از چند روز دیگر بیدار نشد. او ماند و یک جای خالی و چندین روز تب. مثل تبی که توی چشمان مادرش بود. با بسته‌ی جدیدی که دستش داد، انگار عطشش بیشتر شد:
باورش نمی‌شد مادرش اسباب‌بازی به آÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    آخی،طفلیا چقدر سالها حسرت رو دلشون مونده 🥺🙏🏻

    دیروز
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🥺🥺🥺

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️