نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و یک :
دل نفس ریخت. یاد همان دوران افتاد. دقیقا در آستانهی ۶ سالگی بود که جوجه دید و از پدرش خواست برایش بخرد. اما پدر مخالفت کرد. بعدها امیرحسین برایش جوجهی رنگی خرید و آورد. خوب ازش مراقبت میکرد. اما جوجه بعد از چند روز دیگر بیدار نشد. او ماند و یک جای خالی و چندین روز تب. مثل تبی که توی چشمان مادرش بود. با بستهی جدیدی که دستش داد، انگار عطشش بیشتر شد:
باورش نمیشد مادرش اسباببازی به آÙ

لطفا صبر کنید...

میم
0آخی،طفلیا چقدر سالها حسرت رو دلشون مونده 🥺🙏🏻