نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و بیست :
صدای ماشین پدرش را که شنید، از توی اتاقش بیرون آمد. کسی توی هال و پذیرایی نبود. خبری از پژمان و مادرش هم نبود. هیچکدام تا ساعت ۹ نمیخوابیدند. حتما بیرون رفته بودند. با اینحال نگاهی توی اتاق مادرش انداخت. جایش خالی بود. پناه نیز دمر روی تشکش افتاده و دهانش بهخاطر پستانک نیمهباز بود. هر شب توی یک اتاق و پیش یکیشان میخوابید. بچه از بعد بازگشتشان سرگردان بود. حتی توی خواب هم بهانهی
لطفا صبر کنید...

میم
1خیلی عالی،خسته نباشید، 🙏🏻🌹