پارت صد و بیست :

صدای ماشین پدرش را که شنید، از توی اتاقش بیرون آمد. کسی توی هال و پذیرایی نبود. خبری از پژمان و مادرش هم نبود. هیچکدام تا ساعت ۹ نمی‌خوابیدند. حتما بیرون رفته بودند. با این‌حال نگاهی توی اتاق مادرش انداخت. جایش خالی بود. پناه نیز دمر روی تشکش افتاده و دهانش به‌خاطر پستانک نیمه‌باز بود. هر شب توی یک اتاق و پیش یکی‌شان می‌خوابید. بچه از بعد بازگشت‌شان سرگردان بود. حتی توی خواب هم بهانه‌ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خیلی عالی،خسته نباشید، 🙏🏻🌹

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️