پارت صد و چهل و پنجم :



از مادر شنیدم ،هنوز ازدواج نکرده و برای گذراندن دوره اش به اتریش رفته است. وقتی پشت در دویدمش،جا خوردم. برگشتم و در حال توضیح برای سمیرا،چادری روی سرم انداختم و در را به رویش باز کردم.
نسبت به شش سال پیش هیچ فرقی نکرده بود که هیچ،پخته تر و جذاب ترم شده بود.به محض دیدن من،عمیقا نگاهم کرد.از حال چشمانش حس خوبی نگرفتم.نگاهم سرگردان شد.حالم را فهمید.ما خوب همدیگر را می شناختیم.
Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهین

    0

    شاید یه راهی باشه تا شهاب از این نذری که کرده دست برداره

    ۱۱ ساعت پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا هم خوشبختیشون چشم خورد

    ۱۱ ساعت پیش
  • زهرا

    0

    آخه شهاب خان این چه ظلمیه

    ۱۲ ساعت پیش
  • ناهید

    1

    سلام تازه داره معنی رمان شیدای کافر شکل میگیره قشنگ خود شهابه

    ۱۲ ساعت پیش
  • میم

    2

    کامران مگه پسردایی سبا نبود،پسردایی سمیرا هم هست؟ولی با این داستانا فکر نکنم شادمهر چشم دیدنشو داشته باشه 🙏🏻🥰

    ۱۲ ساعت پیش
  • میم

    2

    دلم گرفت از این همه غم،شهاب خان وقتی طلاقش می دی خب معلومه خواستگارا پیداشون می شه،باید فکرشو می کردی 😔

    ۱۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️