طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت بیست و چهارم :
بعد از قبولی دانشگاه، بالاخره نوبت شروع طرحم میرسه. روز اولی که پامو میذارم تو بیمارستان، از شدت استرس دستام میلرزه. چند لحظه جلوی در ورودی میایستم، یه نفس عمیق میکشم و زیر لب با خودم میگم:
_ سارا، خودتو جمع کن... این همون چیزیه که واسش این همه درس خوندی.نفس عمیق بکش و به خودت مسلط باش
لبخند کوچیکی میزنم و وارد بیمارستان میشم. همهجا شلوغه؛ پرستارها از این طرف به اون طر
لطفا صبر کنید...
