یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت سیزده :
هوا یک لحظه در سینهام گیر کرد. دوست دخترش....
همان که صبح جواب نداده بود. همان که سین زده بود و بیپاسخ گذاشته بود. همان که امیرعلی توی کافه منتظر پیامش بود. حالا داشت برایش کیک میگرفت و گل میبرد. مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود. مثل اینکه سکوتها، یک خوابِ صبحگاهی بود.
صورتم را ثابت نگه داشتم. ماسکِ "به من چه ربطی داره" ای زدم، همانطور که بلد بودم.
نگین با ذوق گفت:
- چه پس
لطفا صبر کنید...
