پارت صد و پنجاه و یک :
سرش را حیرت زده تا دیوار سیاه عمارت بالا برد.
- اینجا؟
- نمیخواستم باور کنم...
- چی رو؟
- اینکه پای داییام...
صدا توی حلقش خفه شد. اردشیر دست از پهلویش برداشت. نفسی گرفت و گفت:
- منم دلم نمیخواست این شب برسه... صبیهی شاهرخ میرزا!
پیروز دورتر ایستاده بود و سیگارش را دود میکرد. اردشیر به او سر تکان داد و او سیگار نیمه را روی زمین انداخØ
لطفا صبر کنید...
