پارت صد و چهل و یک :
آنقدر کلون را کوبید که انگشتانش شروع به سوختن کردند.
یک قدم عقب رفت و به دیوار بلند و درب پر نقش و نگار عمارت نگاهی انداخت. مگر میشد توی عمارت به این بزرگی و باغ در اندر دشتش کسی نباشد؟
خسته و کلافه به دیوار تکیه داد. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. حالا حرفهای ایلماه بیشتر میترساندش. اینکه مهرخ و اردشیر شب قبل نیامده بودند. گواهی بد دل ایلماه، به دل زیورالنسا هم رسوخ کرد
لطفا صبر کنید...
