طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و هفتاد و یک :
هر کلمه را آنقدر سنگین بیان میکند انگار بار تمام گذشته را به دوش میکشد، با پوف عمیقی لبش را میان دندان میگیرد و قفسه سینهاش با حرص پایین میرود:
- عمو بذار برم تا دیر نشده... .
محمود دستش را روی شانه امیرحسین میگذارد و صاف با چشمان سیاهش به فیروزه نگاه او خیره میشود:
- چون برام عزیزی...چون درد کشیدنت رو دیدم نمیخوام بری...نمیخوام بیشتر از این خورد بشی! تو هیچ صنمی با اون
لطفا صبر کنید...
