پارت صد و ده :



دو ساعتی طول کشید تا شهاب برگشت. دو دستش پر بود .حس برخاستن و انجام کاری را نداشتم .کمی در درگاه ایستاد و نگاهم کرد. از حالت چشمانم حرصش گرفت و گفت ؛
-علیک السلام !بفرمایین نگا،زحمتتون نشه خانوم.
بلند شدم و پشت چشمی برایش آمدم.اما باز هم سلام نکردم.متوجه شد حالم گرفته است.با اکراه مقداری از وسایل را گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم .کاملا پشت سرم قدم برمی داشت! کنار گوشم چسبید و گفØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهین

    2

    دست گلت درد نکنه الهه عزیز ما هرشب،آنقدر منتظر یم که پارت جدید بیاد که بعضی مواقع دست خودمون نیست دوست داریم داستان کش بیاد شاید باورتون نشه من خیلی آروم آروم رو صفحه میکشم تا به آخر پارت نرسم

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شما عزیزدلم هستید مهین بانو جان. خیلی خوشحالم که این‌همه با قصه همذات‌پنداری کردید

    ۳ هفته پیش
  • میم

    5

    خوبه سبا این یه موردو صبوری نکرد بریزه تو خودش زود وارد عمل شد،سوءتفاهم برطرف شد،بخاطر حرف شایان داشت یه اختلاف جدی پیدا می شد 😁🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شایان عشقه

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    3

    چ پارت کوتاهی بود 🥲هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    پارتا واقعا کوتاه نیست.

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️