پارت بیست :

به خودم که آمدم، وسطِ حیاطِ عمارت بودم؛ جایی که انگار اکسیژن در آن جایش را به فریاد و هیاهو داده بود. آن‌قدر سر و صدا بود که برای لحظه‌ای گیج و منگ، خشکم زد. مغزم مثلِ یک دستگاهِ فرسوده، تقلا می‌کرد تا این حجم از صداهایِ گوش‌خراش را پردازش کند. مامان شیرین که انگار از پیش‌دستیِ عزیز برای سپردنِ این «وظیفه» به من خبر داشت، اسپنددانِ نقره‌ای را به دستم داد. سنگینیِ ظرف، لرزشِ دست‌هایم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Jester

    0

    وایی بالاخره اومد توی عمارت.. نویسنده جون یا پارت هارو طولانی تر کن یا یه اتفاقی توش بیوفته .. بابا ما اینجا سکته میکنیم😁

    ۶ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    چشم حتما

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!