پارت چهل و هفتم :

بلندای گریه‌ی نوا همسو شد با درازای شب!

میزبانِ نیمه‌شب آسمانِ تیره و تاری بود که پشتِ زندانِ خاکستریِ ابرهایش ماه را به غُل و زنجیر کشید. خلاصه‌ی شب بیداری‌اش هم فقط نوا و حافظ نبود. زیرِ سقفِ شیب‌دارِ خانه‌ای با نمای سپید شب بیدارِ دیگری هم غبارِ خواب را به نفسِ سردِ بیداری از چشمانش زدوده بود. اویی که ایستاده بالای تختِ نوزادیِ صورتی و به چهره‌ی غرق در خوابِ دخترکِ پنج ماه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
تصویر شخصیت نوا در رمان بالانس نوا
تصویر شخصیت لاله در رمان بالانس لاله
تصویر شخصیت رامین در رمان بالانس رامین
تصویر شخصیت برزین در رمان بالانس برزین
تصویر شخصیت ترنج در رمان بالانس ترنج
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    منتظر پارت بعدیم اقا، نمیتونم صبر کنم، اصن اگه به من بود میگفتم بیا هرروز پارت بذار معصومه😭😂

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    لاوِ منی تو خب🥺😂✨

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    ارتباط این نکات.. مرگ ترنج، تصویری که برزین یادش اومد، انباری مرموز، و برگام🍃🤝🏻

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وقتشه کمربندا رو سفت ببندین🤝🍃

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    انباری مرموز توی حیاط! که اینطور رامین.. که اینطور! اصن من بعید میدونم یادگاری چیزی از بهار داشته باشه که بخواد بده لاله، شال دستشم که مال ترنجه که امیدوارم با همون خفه شه، لامصب اصن آثاری از بهار بدبخت گذاشته؟ فکر کنم لاله هرچقد سرک بکشه جای یادگاریای بهار، به هرچی برسه مال ترنج باشه..

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    نه اینکه رامین هلاکش بود! بزمجه! چه رویی داره آخه.. زن بدبخت و کشته، به پسرش دروغ گفته، بیست سال یجا بی نام و نشون ولش کرده، حالا میشینه شالشو بو میکشه! لایه های رامین بوی پیاز میدن، این آدم یه پیاز واقعیه! نمیتونم باورش کنم واقعا..

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یعنی بلا نمونده سر زنِ بیچاره نیاورده باشه، ولی با این حال بعد از مرگم ولش نمی‌کنه.

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بعید نیست؛ اون انباری یه جور سرنخه، مخصوصا اینکه لاله هم داره کنجکاو میشه.

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    من درحالیکه خودمو جای لاله تصور میکنم که جای آتیش زدن سیگار، فندک و فرو کردم تو حلق رامین:

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    مردم😂😂😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    رامین واقعا موجود عجیبیه، راس میگه لاله.. انگار نه انگاره که همچین غیبت بی سابقه ای دارن، اینجوریه که با نامزدشه! موندم این چطور اونارو بیست سال تو یه خونه تحمل کرده، اونا چطور اینو تحمل کردن، کنار خیابون یا روی نیمکت خوابیدن برای حافظ و نوا خیلی بهتر از موندن تو این عمارت با رامین بود، مرتیکه..

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا... البته منتظرِ اینم هست که برزین حرف بزنه، چون می‌دونه که اون از یه چیزایی خبر داره.

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    0

    دیدی چیکار کردی نویسنده؟ حالا منم دلم شوهری به عاشقی برزین خواست

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    سوپرایز شدم😂 می‌بینم برزین داره خوب خودش و تو دل جا می‌کنه😂✨

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    این رامین بزمجه فقط واسه برزین بزمجگی درمیاره! ببین چطور نشسته برا من لبخند تحویل لاله میده! کنجکاوم.. چرا بین این دوتا انقد فرق هست؟ با لاله خیلی ملایم و نرمه، به برزین که میرسه همچین دم درمیاره که حالا درسته پسرم قیچیش میکنه ولی بالاخره که دم و درمیاره! این علتش چی میتونه باشه..

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    به اینم میرسیم🤝🍃

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    ولی یه نکته برا من ترسناک بود، اونم تقارن پدر و پسر! هیچ حس خوبی به این تقارن پیدا نکردمم، اینکه ترنج نوا رو شبیه خودش دیده بود و الان برزین مثل رامین عطر نوا رو حس میکرد، منو ازین میترسونه که نکنه اتفاق بیست سال پیش بین رامین و ترنج دوباره اتفاق بیفته اینبار بین برزین و نوا🍃🍃

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    به نکته‌ی خوبی اشاره کردی؛ کلا سرنوشتِ رامین و برزین به شدت متقارنه مثلِ یه جور تکرارِ تاریخ، فقط عشق مونده که باید دید راهی که برزین براش میره خلافِ رامینه یا نه!

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    بابای بیست و هفت ساله✨ تو خودت اندازه بچت کیوتی مرد✨🌝 میتونم با قاطعیت بگم خوش شانس ترین شخصیت بالانس برکه ست👀✨ چقدم مموش خوابیده بود مادر🥺😂✨

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای این و دوست داشتم😂✨

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    فقط جایی که عطر لیلیوم برای برزین زنده شد✨ عاشقی که تو باشی مرد✨ حواست هست داری با من چیکار میکنی معصومه؟ حواست هست داری منو به درجه ای از کراش بودن رو برزین میرسونی با جذابیتش که تبدیل به معیار ابدیم بشه؟ و میدونی که تا خود ابد سینگل میمونمم؟ برزین و برام کادوپیچ کن من دیگه باید ببرمش✨🤝🏻

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    زنده شد و زنده اش کرد✨ عشق منی تو😭✨ اصلا پسرِ من مالِ تو قابلتم نداره😭😂🎀

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    میشه از ژست برزین موقع سیگار کشیدن با همین استایل یه مجسمه ساخت✨ به شخصه این مجسمه رو در بزرگترین ابعاد میخرم و میذارم صاف وسط سالن خونم و هرروز تا شب و گاهی شب تا صبح هزار وعده نگاش میکنم✨ نیاز دارم اندازه یه پارت جای نوا وارد پارت بشم، رابطه رو با حافظ بهم بزنم و برم با برزین، بعد بیام بیرون باز😂

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    مردی پخت و پز کرده تو دلت ها😂✨

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    درسته واقعا سکوت برزین هم به نوعی باعث بیست سال کش اومدن دلشکستگی حافظ از ترنج بشه با این تصور که ترکش کرده یا اینکه خون ترنج روی زمین موند، ولی فک میکنم قابل درک و بخششه، اونم بهرحال فقط یه بچه بود که همچین تصویری دید اونم تو اون سن.. وای واقعا رامین نه تنها زندگی بلکه روح و روان همشونو نابود کرده

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    درسته. البته اینم هست که بیست سال برای گفتنش وقت بود و شاید اگه گفته می‌شد وضعیتشون الان اینطوری نبود؛ یعنی درستش گفتنه بود، منتها... آره اشتباهِ برزین قابلِ بخشش‌تره.

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    وای وای وای اون صحنه ای که برزین دید، اون زنن ترنج بودد؟ من باز برگشتم پارت و از اول خوندم و خب.. فقط مودم اینجوریه که با تکرار اوه شتت رو چشای درشتم زوم میشه👀🍃 برزین عزیزم.. ینی موضوع هرکی باشه مهم نیس، درنهایت من باید برگردم به رامین فحش بدم چون مقصر همه چی اینهه، مرتیکه بزمجه..

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خودشه! واقعا هم چون همه‌ی آتیشا از گورِ رامین بلند میشه حق داری😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    خدایا.. یه قدرت تحملی چیزی بمن بده که بتونم رامین و تحملش کنم، مرتیکه باز برا من شال ترنج و بو میکنه! خوبه دیگه.. زدی کشتیش، بیست سالم ازش آدم بدی برا بچش ساختی، همچین یجورایی کار نیمه تموم بابا و شوهر چلغوزش و تموم کردی حالا واسه من همچین عاشقانه شال بو میکشی آره؟ درخواستم خفگی رامین با همین شاله🤝

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    می‌بینی؟ روی این آدم سنگ پاست!

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️