پارت صد و هشتم :

نوزادها که دست به دست سمت مادر برگشتند، همچنان بازار تبریکات براه بود.
چرخش دست‌ها که به یوبه رسید، پاهایش را روی هم انداخت و خودش را عقب کشید. اما با چشم غرهّ‌ای که صفا بانو رفت، نوزاد را با سر دست گرفت و به بغل دستی‌اش داد. دل گلابتون کَنده شد. یک لحظه در جا نیم خیز شد. فکر کرد نوزادش افتاد. طفل‌ها در دست ماهدخت که قرار گرفتند، نفس آمینی کشید. نگاهش سمت یوبه رفت و با لبخندش از او متشک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️