سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت صد و هشتم :
نوزادها که دست به دست سمت مادر برگشتند، همچنان بازار تبریکات براه بود.
چرخش دستها که به یوبه رسید، پاهایش را روی هم انداخت و خودش را عقب کشید. اما با چشم غرهّای که صفا بانو رفت، نوزاد را با سر دست گرفت و به بغل دستیاش داد. دل گلابتون کَنده شد. یک لحظه در جا نیم خیز شد. فکر کرد نوزادش افتاد. طفلها در دست ماهدخت که قرار گرفتند، نفس آمینی کشید. نگاهش سمت یوبه رفت و با لبخندش از او متشک
لطفا صبر کنید...
