سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و نهم :
همه برایش پشت چشمی آمدند. صفابانو قری به سرو گردنش دادو گفت؛
-عوضش بعضیا زیاد تو دست و پا "تو"میخورن.
یوبه پشت چشمی آمد و سرگرم غذایش شد.گلابتون خودش را جمع و جور کرد تا دست به سفره ببرد. مزاجش بیچارهاش کرده بود. ماند چه کند که صدای سیاوشخان را شنید:
-بکش گلاب! تو دیگه نباید با ما غریبهگی کنی. همه خانوادت هستن.
یوبه زیر لب غُرغُری کرد که گلابتون شنید:
"گلاب! فعلا که بوی کØ
لطفا صبر کنید...
