سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت نود :
نگاه اردشیر خان درخشید. اما به روی خودش نیاورد. لقمهای تَنگ تاقار زد، به یوبه نگاه کرد و گفت:
-چنان کلاه گشادی سرم رفته که تا بچه رو قنداق پیچنکنن و تو دستام نذارن، باورُم نمیاد.
صفابانو لبخندی زد و در حال لقمه برداشتن گفت:
-من میگم این زن بار شیشه داشت دردتون به وجودم. صبر کنید بالاخره معلوم میشه.
دل ماهدخت گُر گرفت. به حرفهای صفابانو اعتقاد داشت. هم شاد بود هم غم داشت.
لطفا صبر کنید...
