سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و ششم :
دیگر هیچ نفهمید و هیچ صحبتی را نشنید. سینه و گلویش بیش از پیش میسوخت. برخلاف همیشه تب هم به جانش افتاده بود. نتوانست سوپ را بخورد و با رفتن به دکتر هم موافقت نکرد. به خودش لج کرده بود. قبل از اینکه میز شام چیده شود، شب بخیر گفت و وارد اتاقش شد. اشتهایش
را کاملاً از دست داده بود. حجمه ای راه گلویش را بسته بود. روی تخت افتاد و سرش را زیر پتو برد. تب و لرزش مخلوط شد و مریضی کاملا بیرون ریخت. صد
لطفا صبر کنید...
