سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و پنجم :
سرش را از روی شانه ی مادر برداشت. با اینکه دل و زبانش یکی نبود و از بازیهای روزگار بی خبر، اما گفت؛
-مطمئن باشید ازتون دور نمیشم. فقط خواهشا زیاد دل به رایان نبندید.
در حال نوازش کردن دست پرنیان گفت:
-از رفتارات میفهمم تمایلی بهش نداری.
-رایان هیچی از کمالات کم نداره. اما هیچوقت نتونستم به عنوان شریک زندگی نگاش کنم. اینو به خودشم گفتم.
-پس پسره رو پیش پیش پَر دادی؟ قبل Ø
لطفا صبر کنید...
