پارت هفتاد و نهم :

تا این اسم از ضمیر ناخودآگاهش رد شد، در اتاق باز شد و مردی بلند بالا و چهارشانه داخل آمد.
سریع بلند شد و ایستاد. قلبش زیر پایش افتاد. نگاهش را زیر انداخت و به پاهای سیاوش‌خان دوخت. هرچه مرد جلوتر می‌آمد، ترسش بیشتر می‌شد. بالاخره رسید و مقابلش ایستاد.
سینه‌اش تند تند بالا و پایین می شد. حرکتش را به وضوح می‌دید. دست روی شانه‌های عروسش گذاشت و او را روی گنجه نشاند. دید موقع ورود چگوÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️