سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و چهارم :
صدای جیرجیرکها در صدای قدمهای شبگردی که داخل حیاط خانه سرگردان بود، شکست. به وعدهگاه همیشگی رفت و منتظر ماند. طولی نکشید که یوبه رسید. موهایش را به عقب، سُر داد و خودش را پشت دیوار ته حیاط کشید. روبروی یاشار ایستاد و با اندک هیجانی که داشت، پرسید:
-شیری یا روباه؟
یاشار نیشخندی زد و گفت:
-آدمشو پیدا کردم. چون از خان ترس داره، دندونگردی میکنه.
یوبه آرام پرسید:
-کیه؟ قا
لطفا صبر کنید...
