سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شصت و سوم :
نگاه پرنیان روی صورت مادر بیقراری میکرد:
-هیچی، اومدم کمکت کنم.
-نمی خواد، بشین!
پویان دوید وکنار پدرش نشست و با دفتر و کتابش مشغول شد. سمت آشپزخانه رفت! خیلی وقت میشد کمک مادرش نمی کرد. سر سینک رفت تا ظرفها را بشوید. شیر آب را که باز کرد، صدای مادر را شنید:
-چیزی که نخوردی. برو استراحت کن خودم میشورم.
پرنیان توجهی نکرد. مادر و دختر مدل هم بودند. دلسوزی و سرزنششان از یک راÙ
لطفا صبر کنید...
