هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و پنجم :
خودش تمام آن روزگار را از سر گذرانده بود. نباتی از توی سینی برداشت و توی فنجانِ نیمهخالی و چای سرد انداخت. تندتند شروع به همزدن کرد. عکسالعملش داشت عصبی میشد. یکدفعه نبات را توی سینی پرت کرد و خروشید:
-حل نمیشه لامصب.
سمیر زیر نظرش داشت. آرام پرسید:
-بگم یه سرویس دیگه بیاره؟
به سمیر نگاه کرد. دستهایش را روی هم انداخت و جلو کشید:
-کمکم شک کردم اصلا دختر خانوادهی
لطفا صبر کنید...
