هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و یک :
فصل دهم
آسمان خفه و دودگرفته بود. نیاز به باران داشت. مانند او که تنش آب میطلبید.
ساعت ۴ صبح بود که به خانه رسید. ماشین را توی حیاط پارک کرد و بیسروصدا وارد ساختمان شد. نگاهی به اطرافش انداخت. مانند هر شب کورسویی از هالوژن ته سالن توی سالن پخش بود و همهجا بیصدا.
مستقیم سمت اتاقش رفت و در را بست. چمدانش را پایین تخت گذاشت، دوشی گرفت و توی تخت دراز کشید.
رهآورد
لطفا صبر کنید...
