هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و هفتم :
خیابان خلوت بود و میتوانست پایش را تا ته روی پدال گاز فشار دهد. به سوی مسیری که سمت خود میکشیدش و دلش را. یکدفعه چراغ قرمز شد و باید توقف میکرد.
آرنجش را لب پنجره گذاشت و نسیم سرد صبحگاهی را نفس کشید. داشت فکر میکرد. به اینکه هر قدر هم پُرتاخت بروی، یکجا مجبوری روی ترمز بکوبی.
آنقدر عاشق بود که هیچوقت فکر نکرد نورا از دار دنیا، تنها او را برای درد و دل کردن انتخاب کرده است. ح
لطفا صبر کنید...
