پارت هفتاد و هفتم :

خیابان خلوت بود و می‌توانست پایش را تا ته روی پدال گاز فشار دهد‌. به سوی مسیری که سمت خود می‌کشیدش و دلش را. یکدفعه چراغ قرمز شد و باید توقف می‌کرد.
آرنجش را لب پنجره گذاشت و نسیم سرد صبحگاهی را نفس کشید. داشت فکر می‌کرد. به اینکه هر قدر هم پُرتاخت بروی، یکجا مجبوری روی ترمز بکوبی.
آنقدر عاشق بود که هیچ‌وقت فکر نکرد نورا از دار دنیا، تنها او را برای درد و دل کردن انتخاب کرده است. ح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️