هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و ششم :
فصل نهم
از سکوت شب استفاده کرد و پیلهی تنهایی را شکافت. دردش ورای هر تفکری بود. از هر طرف واردش شد، ترکشی به تنش خورد و از سمت دیگر خارج شد. تیرها همه زهرآگین و کُشنده بود. با این حال او آدم غنبرک زدن و زانوی غم بغل گرفتن نبود. حتی با کمر خمیده و زانوهای شکسته بلند شد. فقط مادر تا انتهای شب دو بار سراغش آمد. یکبار وقتی از راه رسید و مثل کودکی بغلش کرد، یکبار برای صرف شام. وقتی
لطفا صبر کنید...
