هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و پنجم :
وقتی سمیر رفت، هنوز سر جایش ایستاده بود و دستهایش به دهانش چسبیده بود. دلش میخواست دنبال سمیر برود و سؤال کند. سوالات متعددی که توی ذهنش چرخ میخورد. اما قیافهی سمیر و برخورد او یادش آمد و جرأت نکرد. تا کنون او را به آن پریشانی و رنگ و رو ندیده بود. چندبار تا پشت در اتاقش رفت و برگشت. شده بود مانند اسپندِ روی آتش.
به اتاقش رفت و گوشیاش را برداشت. دلش برای نورا شور افتاد. میخواست ب
لطفا صبر کنید...
