پارت هفتاد و پنجم :

وقتی سمیر رفت، هنوز سر جایش ایستاده بود و دست‌هایش به دهانش چسبیده بود. دلش می‌خواست دنبال سمیر برود و سؤال کند. سوالات متعددی که توی ذهنش چرخ می‌خورد. اما قیافه‌ی سمیر و برخورد او یادش آمد و جرأت نکرد. تا کنون او را به آن پریشانی و رنگ و رو ندیده بود. چندبار تا پشت در اتاقش رفت و برگشت. شده بود مانند اسپندِ روی آتش.
به اتاقش رفت و گوشی‌اش را برداشت. دلش برای نورا شور افتاد. می‌خواست ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️