هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد :
گوشیاش را برداشت و پایین آمد. از نورا میترسید! او آدمی چندچهره شده بود برایش. دیگر جایی نبود که تعلل کند. به خودش " با کلمهی بگویم، یا نگویم، درگیر شود." شمارهی عمویش را گرفت. طولی نکشید که صدای نرم و آرام عمو توی گوشش پیچید. عادی و مهربان صدایش کرد. قلبش سوخت. کاش همه چیز هنوز عادی بود:
-جانم عمو؟
-سلام. رفتی خونه عمو؟
از صدای سمیر حس خوبی نگرفت. گرفته و خشدار بود. گوشی را Ù
لطفا صبر کنید...
