پارت هفتاد و یک :

سمیر توی ماشین نشست و دور زد. به یادش نمی‌آمد آنقدر سرعتش زیاد بوده باشد. اما هر چه جلو رفت، پایش را بیشتر روی گاز فشار داد. انگار دیگر ماشین داشت پرواز می‌کرد. برایش مهم نبود بلایی سرش بیاید. از لحظه‌ای که نورا خودش را برای او رو کرد، مُرد. دیگر حیاتِ طبیعی و شوق جوانی در خود نمی‌دید. دچار حیات نباتی شده بود.
بالاخره رسید. ماشین را جلوی درِ باغ رها کرد بی‌آنکه قفلش کند یا داخل ببرد. در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️