پارت شصت و نهم :

آنقدر توی خودش مچاله شد و خودش را شخم زد که قد یک گندم شد. دوست داشت خودش را توی زمین بکارد، از نو رشد کند. اما مطمئن بود باغبانی پای آن نهال آب نخواهد ریخت. امید آخرش به سمیر بود که او هم ...
نتوانست تا انتها به سمیر فکر کند. اگر می‌خواست ازش دلگیر شود خودخواهی بود. او تمام باورهای سمیر را کشته بود. بهش حق می‌داد آنطور از خود بی‌خود شود. حتی خودش را برای عکس‌العملی بدتر از آن آماده کرده ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️