دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سی و ششم :
***
تاریکی کمکم روی خیابانهای تهران نشسته بود و نور چراغ مغازهها و تابلوهای رنگارنگ، روی شیشهی خیس ماشین کش میآمد و با هر حرکت برفپاککن، برای چند ثانیه محو میشد و دوباره به شکل خطوط لرزان و بینظم روی شیشه برمیگشت. من روی صندلی کنار حامد نشسته بودم و پیشانیام را به شیشه تکیه داده بودم و به خیابانهایی نگاه میکردم که در آن ساعت از شب، بیشتر از آنکه شبیه مسیر بازگش
لطفا صبر کنید...
