دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سی و پنجم :
آب دهنم را قورت دادم. نکند باز حرفی بزنم و باز بفهمم که حالم خوب نیست و توهم زدهام. در آن واحد چشمانم را باز و بسته کردم و آرام گفتم:
ـ حامد...لباست خیس شده.
حامد نگاه کوتاهی به آستینش انداخت و انگار که تازه چیزی را که فراموش کرده بود به یاد آورده باشد، خیلی عادی گفت:
ـ آها این...آره، تو آموزشگاه آب ریخت روم.
توضیحش آنقدر معمولی بود که دلم نمیخواست بیشتر از این دربارهاش فکر
لطفا صبر کنید...
