هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شصت و سوم :
سرها سمت ماشین سمیر چرخید. تا دیدنش، سمت نورا برگشتند. اما نورا همهشان را پس زد و سمت ماشین سمیر رفت. باربد و آرسام و دو، سه پسر دیگر همراهش شدند. نورا فورا سمتشان برگشت و چیزی گفت. اینبار که راه افتاد، کسی دنبالش نیامد. انگار بهشان گفته بود تنهایش بگذارند! یا آنجا، جایشان نیست. هر چه گفت، به نفعش بود. اگر دوباره نورا را بین آنها میدید، ممکن بود کنترل خودش را از دست بدهد. از نورا که
لطفا صبر کنید...
