پارت شصت و سوم :

سرها سمت ماشین سمیر چرخید. تا دیدنش، سمت نورا برگشتند. اما نورا همه‌شان را پس زد و سمت ماشین سمیر رفت. باربد و آرسام و دو، سه پسر دیگر همراهش شدند. نورا فورا سمت‌شان برگشت و چیزی گفت. این‌بار که راه افتاد، کسی دنبالش نیامد. انگار بهشان گفته بود تنهایش بگذارند! یا آن‌جا، جایشان نیست. هر چه گفت، به نفعش بود. اگر دوباره نورا را بین آن‌ها می‌دید، ممکن بود کنترل خودش را از دست بدهد. از نورا که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️