هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شصت و دوم :
بازی را مقابل هم و مانند دو حریف حرفهای شروع کردند. برای زدن توپها که خم میشد و گارد میگرفت، دلش میخواست چوب را توی تن نورا ریز کند. از بس جذاب و دیدنی میشد. نمیتوانست توی آن تیپ، صفت دلربا را برایش به کار ببرد والا دندانش روی گوشت تن او بهم میخورد. از این حس حالش بد میشد. اینکه چرا با نورا مدام در شرایط متفاوت قرار میگیرد. مثل اینکه مردمک چشمانش از تاریکی توی روشنایی برودØ
لطفا صبر کنید...
