هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شصت و یک :
حاضر و آماده که از اتاقش بیرون آمد، سارینا داشت به اتاقش میرفت بخوابد. راه او راست بود و جز دفتر و کتاب و جزوه، همآغوشی نداشت. آنقدر به پرشک شدن فکر میکرد و خسته میشد که حوصلهی گوشی را نداشت. گاهی توی لبتابش سرک میکشید و با چند بازی یا خواندن کتابهای متفرقه و رمان خستگیاش را در میکرد. همیشه سر دراز داشت با نورا. از وقتی خودش را شناخت:
-کجا کفش و کلاه کردی؟ فک کردم رفتی بØ
لطفا صبر کنید...
