هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و یک :
ضربهای به در اتاق برادرش زد و وارد شد. سامیار در حال مکالمه با تلفن بود. صبر کرد تا صحبتش تمام شود. گوشی را که روی میز گذاشت، به سامان اشاره کرد:
-چرا دم در وایسادی؟ بشین.
سامان جلوتر آمد:
-صبح با سمیر نیومدی؟
سامیار سرش را بالا انداخت:
-نه! جلوتر از من زده بود بیرون.
-پس چرا شرکت نیست؟
-زنگ زدم بهش گفت جایی کار دارم، میام.
قوسی به لبش داد و افزود:
-
لطفا صبر کنید...
