هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت چهل و نهم :
برخلاف سایر اعضای خانواده که چشم به تلویزیون دوخته بودند و تمام حواسشان به بازیها بود، نمیتوانست تمرکز کند. تمام فکرش پُر بود از صورت عمو. چندین بار تصمیم گرفت با پدرش صحبت کند اما لحظهی آخر پشیمان شد. نمیخواست موضوع را گُنده کند و باعث نگرانی دیگران شود. باید خودش کاری میکرد. همانطور که نورا ازش خواست.
صدای هورا کشیدن جمع، باعث شد پلکش بپرد. به صفحهی تلو
لطفا صبر کنید...
