طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت بیست و سوم :
با قدمهای آروم وارد دانشگاه میشم. هنوز چند دقیقه بیشتر از ورودم نگذشته که یه صدای آشنا از پشت سرم میشنوم.
_ سارا؟
برمیگردم و با دیدن چهره آشناش، چند لحظه مات نگاش میکنم.
_ مهناز؟!
مهناز با ذوق میاد سمتم و منم لبخند میزنم.
_ وای، باورم نمیشه! خودتی؟
میخنده و منو بغل میکنه.
_ آره بابا، خودمم! کجا بودی تو؟ خیلی وقته ندیدمت!
ازش فاصله میگیرم و با خنده می
لطفا صبر کنید...
