طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت بیست و دوم :
صدای بوق ممتد یه ماشین از پشت سرم بلند میشه.
یک بار...
دو بار...
سه بار...
کلافه برمیگردم و با اخم به ماشین نگاه میکنم.
_ آخه چته؟! راه که بازه!
راننده دوباره بوق میزنه و من عصبیتر میشم. واقعاً حوصله ی هیچکس و هیچچیز رو ندارم. چند روزه انگار همهچی دست به دست هم داده تا حتی یه لحظه هم آرامش نداشته باشم.
دستمو روی پیشونیم میذارم و نفس عمیقی میکشم.
_ کاش فق
لطفا صبر کنید...
