مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت سی و دوم :
گل را به سمت مهوا می گیرد، دسته گل بزرگ پُر از رزهای مینیاتوری و ژیپسوفیلای صورتی!
زیبا بود، مگر دختری بود که از گل بدش بیاید؟ ولی آنقدر حالش بد بود که حوصله ی تشکر هم نداشت!
_بفرما، خدمت شما.
مهوا دسته گل را از دستش گرفته، بدون این که نگاهی حواله ی صورت منتظر سهیل بکند به گل ها نگاه می دوزد و در دل دائم زمزمه می کند" پولدارِ مرفه بی درد"
_خوشت نیومد؟
بالاخ
لطفا صبر کنید...
