مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت سی و یک :
توماج با تعجب و سر درگمی نگاهش می کند، چیزی از حرف هایش نمی فهمید یا دلش نمی خواست که بفهمد!
به کنارش رفته ، کنار پایش زانو می زند و با لحن آرامتری می پرسد:
_میشه بگی چیشده؟ نمی خوام تحت فشارت بذارم اما واقعا یه چیزی مثل خوره افتاده به جون مغزم آروم نمیگیره.
مهوا چانه لرزانده ، دستانش را توماج را می گیرد.
چیزی در قلب توماج تکان می خورد، انگار اتفاق مهیبی افتا
لطفا صبر کنید...
